Saturday، July 11، 2009

بهائی ها پیشمرگ ناراضیان سیاسی (از رضا فانی یزدی)

شعبه 28 دادگاه انقلاب دو روز دیگر محاکمه ی 7 تن از اعضای محفل ملی بهائیان در ایران را آغاز می کند. شعبه 28 دادگاه انقلاب همان دادگاهی است که خانم رکسانا صابری را به اتهام جاسوسی به 8 سال زندان محکوم نمود و باز به همان شیوه ی تشریفاتی پیروی از دستور بالا، ایشان را پس از باصطلاح تجدید نظر آزاد نمود. بیم آن می رود که اینبار این دادگاه به گونه ای تشریفات مقدماتی سرکوب گسترده ی دستگیرشدگان تظاهرات اعتراضی اخیر را فراهم آورد و این هموطنان بهائی، گرچه از سیاست دوری می جویند، اینبار نیز قربانی طلایه ی سرکوب شدید مخالفین سیاسی باشند.


گروه یاران ایران که فعالیت‌های اداری جامعهٔ بهائی را در غیاب محفل روحانی ملی به عهده دارند، عبارتند از فریبا کمال‌آبادی طائفی، جمال‌الدین خانجانی، عفیف نعیمی، سعید رضایی، بهروز توکلی، وحید تیزفهم و مهوش ثابت قرار است روز 11 ژوئیه محاکمه شوند. برگزاری این محاکمه در چنین شرایط متشنج داخلی پس از حوادث خونین انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری و عصبیت مقامات حکومت جمهوری اسلامی ایران بسیار نگران کننده است.


اعضای جامعه بهائیت در طول 150 سال گذشته از ابتدای موجودیت دیانت بابی و بهائی همیشه همچون مرغی در هر دو مجلس عزا و عروسی قربانی شده و پیشمرگ سرکوب های گسترده تر اجتماعی بوده اند.

سرکوب وحشیانه بابی ها و پس از آن کشتار و طرد جامعه بهائی در دوران مشروطیت سرآغاز سرکوب در جامعه ایران بود که در پی آن دامن بسیاری از روشنفکران و مصلحین اجتماعی و دینی در جامعه غیربابی و غیربهائی را نیز گرفت.

استبداد قاجار برای ایجاد رعب و وحشت و سرکوب کردن هرگونه اعتراض اجتماعی، پیروان دیانت نوظهور بابی را با بدنهای شمع آجین شده در خیابانها در مقابل چشم مردم به نمایش می گذاشت. شاید این در تاریخ کشور ما اولین بار بود که شکنجه در چنین ابعادی در مقابل چشم مردم و در انظار عمومی در خیابانهای مملکت به نمایش گذاشته می شد و مردم نیز تشویق به مشارکت در این عمل پلید غیرانسانی می شدند.

بدنهای شمع آجین شده بابی ها سپس بدست مردم تحریک شده از صنف های گوناگون سپرده می شد تا آنها را قطعه قطعه کنند و بر سر دروازه های شهر آویزان کرده و یا در خندق های اطراف شهر انداخته تا خوراک حیوانات گردند.

استبداد قاجار با نمایش دادن چنین صحنه های فجیع و هولناک نه فقط به ایجاد رعب و وحشت می پرداخت، و نه تنها مردم ناآگاه و تحریک شده را به مشارکت در شکنجه و جنایت خود تشویق می کرد، بلکه زمینه های سرکوب بعدی منورالفکرهای دوران مشروطیت را فراهم می آورد. مملکتی که در آن صدها و هزاران بابی به فجیع ترین شیوه های غیرانسانی قتل عام شده و بدنشان قطعه قطعه می شد طبیعی بود که به اعدام چند منورافلکرو چند روحانی و طلبه ی مصلح دینی و اجتماعی کمترین حساسیتی نشان نخواهد داد. بستن روزنامه و مجله که دیگر هیچ به نظر نمی آمد.

باز در انقلاب بهمن 57 برای بار دیگر این تراژدی تاریخی دوباره تکرار شد.

اینبار نیز بهائی ها اولین قربانیان و پیشمرگه های قربانیان بعدی شدند.

جامعه ی منقلب و متاثر از انقلاب کمترین توجهی به اعدام بهائی ها و آزار و اذیت جامعه ی بهائی ایران، که بزرگترین اقلیت دینی کشور را تشکیل می دهد، نداشت. حکومت اسلامی همه ی اعضای محفل ملی جامعه ی بهائیت ایران را در کشور برای چندین بار متوالی اعدام کرد. اعضای محافل محلی بهائی نیز در بسیاری ازشهرهای کشور دستگیر شده و تعدادی از آنها اعدام شدند.

تمام پیروان دیانت بهائی بدون استثنا از شغل های دولتی و اداری اخراج شدند، ازتحصیل در دانشگاههای کشور محروم گشتند، و در محل کار و زندگی خود مورد اذیت و آزارهای مکرر از طرف مقامات حکومتی و مردم تحریک شده ی ناآگاه قرار گرفتند.

بی توجهی جامعه، روشنفکران و فعالین سیاسی و اجتماعی کشور به نقض آشکار حقوق بشری جامعه ی بهائی ایران در فرصت کوتاهی دامن خود آنها را گرفت. حکومتی که پیش از این کشتار بهائیان را به اتهام جاسوسی توجیه کرده بود، اینبار به راحتی می توانست کشتار دیگر شهروندان را به اتهام های واهی از همان دست توجیه نماید.

در مدت کوتاهی پس از زندانی کردن و اعدام تعداد زیادی از افراد بهائی و سرکوب و به حاشیه راندن جامعه ی بهائی، موج اعدام و سرکوب و شکنجه به هزاران مخالف و دگراندیش دیگر در سراسر کشور سرایت کرده و زندانهای کشور مملو از مخالفان و ناراضیان و دگراندیشان شد.

قبرستانهایی که در ابتدا تحت عنوان «لعنت آباد» برای دفن اجساد بهائی ها در گوشه و کنار شهرها در سراسر کشور بنا شده بود، حالا آغوشش برای دیگر فرزندان کشور نیز باز می شد. اگر تا دیروز بهائی ها به عنوان جاسوس اسرائیل به اعدام محکوم شده و در قطعه های گمنام در گوشه و کنارشهرهای کشور به خاک سپرده می شدند، اینبار در کنار آنها هزاران جوان و نوجوان دختر و پسر ایرانی دیگر نیز به اتهام جاسوسی برای غرب و شرق به سینه ی خاک سپرده می شدند.

به قدرت رسیدن احمدی نژاد در دوره نهم ریاست جمهوری و به همراه آن تثبیت موقعیت باند مافیایی انجمن حجتیه بار دیگر مقدمات تدارک دوره ی جدیدی از سرکوب ناراضیان و فعالان سیاسی و دگراندیشان در کشور را فراهم آورد. در این دوره نیز جامعه ی بهائی ایران باز نقش پیشمرگه را داشته و دارد. تعداد زیادی از اعضای این جامعه دستگیر شده اند، اذیت و آزار پیروان دیانت بهائی شدت یافته و نهایتا رهبران و اعضای محفل ملی جامعه ی بهائی ایران – یاران ایران - به اتهام جاسوسی دستگیر شدند که همچنان در زندان بسر می برند.

اینبار نیز چنانکه تاریخ گواه است، دامنه ی سرکوب در محدوده ی جامعه بهائی باقی نمی ماند.

این روزها شاهد آن هستیم که حتی بسیاری از خودی های دیروز به اتهام جاسوسی و تدارک انقلاب مخملی دستگیر شده، تحت شکنجه قرار گرفته و بقول مسئولان حکومتی «داوطلبانه» در مصاحبه های تلویزیونی به جاسوسی و براندازی اعتراف می کنند. جالب اینجاست که در میان آنها افرادی که در گذشته دارای رده های بالای دولتی بوده اند، از جمله معاون رئیس جمهور، اعضای هیات دولت، نمایندگان مجلس شورای اسلامی و مشاور رئیس جمهور در دوره های پیش به چشم می خورند.

دادگاه رهبران بهائی

بیم آن می رود که این دادگاهی که برای رهبران بهائی تدارک دیده شده و حکم های سنگینی که احتمالا صادر خواهد شد، مقدمه ی دادگاه ها و صدور احکام سنگین برای دیگر دستگیرشدگان اعتراضات اخیر باشد. اینبار اتهام بهائی ها دیگر فقط جاسوسی نیست، تروریسم هم به آن افزوده شده است.

روز گذشته در سایت تابناک* متعلق به سردار محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، در مطلبی که به تراوشات مغز معلول حسین شریعتمداری، نماینده ی رهبر در کیهان و بازجوی مخصوص، شباهت داشت برای اولین بار از بهائی ها به عنوان "هفت تروریست بهائی که متهم به اقدامات تروریستی از جمله هدایت و رهبری بمب گذاری در حسینیه ی رهپویان شیراز و جاسوسی برای رژیم اشغالگر اسرائیل" نام برده است.

جالب است که در این مطلب بیشرمانه اتهام ساختگی "جاسوسی برای اسرائیل" دوباره مطرح شده و نویسنده مدعی است که افراد دستگیر شده "هیچگاه ارتباطشان را با رژیم اشغالگر اسرائیل انکار نکرده و حتی مقر اصلی شان در حیفاست."

اگر جرم بهائی ها اینست که مقر اصلی آنها در حیفاست و بنابراین جاسوس هستند، پس همه ی مسلمانها را نیز باید به جرم جاسوسی برای عربستان سعودی محاکمه کرد چرا که مرکز اصلی عبادی آنها کعبه در قلب عربستان سعودی است و آرزوی هرمسلمانی است که حداقل یکبار هم که شده به دیدار کعبه نائل گردد و هیچ مسلمانی هم منکر این آرزو نیست.

درج چنین مطالبی در سایتهای وابسته به حکومت از جمله سایت محسن رضایی می تواند نشاندهنده ی عمق فاجعه ای باشد که در حال شکل گیری است.



(به نقل از سایت ایران امروز)

Friday، June 26، 2009

پیام بیت العدل اعظم خطاب به بهائیان ایران

پیام بیت العدل اعظم خطاب به بهائیان ایران به تاریخ 23 ژوئن برابر با دوم تیر ماه


۱۹ شهرالنّور ۱۶۶

۲۳ جون ۲۰۰۹


بهائیان عزیز در کشور ایران ملاحظه فرمایند

خواهران و برادران روحانی،

با حزن و اندوه فراوان از وقوع حوادث اخیر در آن سرزمین مقدّس، منویّات قلبیّۀ خود را به پیروان حضرت بهاءالله ابراز می‌نماییم. سلامت و امان شما عزیزان از دیرزمان مشغلۀ ذهنی این مستمندان بوده و اکنون نگرانی امنیّت میلیون‌ها نفر زنان و مردان شریف دیگر ایران نیز بر آن اضافه گردیده است، خاصّه آنکه اغلب آنان در عنفوان جوانی بوده مشتاق شکوفایی استعدادهای وسیع و نهفتۀ خود می‌باشند. ملاحظه فرمایید که با چه سرعتی پرده‌ها برافتاد! مظالمی که طیّ سالیان دراز از طرق سازمان‌یافته و پنهان، بر بهائیان و دیگر شهروندان آن کشور وارد آمده در هفته‌های اخیر در خیابان‌های ایران در مقابل انظار جهانیان نمایان گشته است. اطمینان داریم که شما عزیزان در این ایّام نیز به آن اصل اساسی آیین بهائی که هر نوع فعّالیّت سیاسی حزبی را بر مؤمنین و مؤسّسات خود شدیداً منع می‌کند با خلوص کامل تمسّک خواهید جست. البتّه در عین حال نمی‌توانید نسبت به مشکلاتی که گریبان‌گیر هم‌وطنان عزیزتان است بی‌اعتنا باشید. استقامت در مقابل مشقّات و تضییقات بی‌شمار در طول سال‌های متمادی شما را به خوبی آماده ساخته است که در حلقۀ خویشاوندان، دوستان، آشنایان و همسایگان چون نمادی از ثبوت قد برافرازید و چون مشعلی فروزان نور امید و شفقت برافشانید. اطمینان به آیندۀ درخشان ایران را در قلوب‌تان زنده نگاه ‌دارید و بر این باور استوار مانید که سرانجام نور معرفت و دانایی غمام تیرۀ جهل و نادانی را زائل خواهد ساخت، عدالت‌خواهی و انصاف‌طلبی مردم سبب خواهد شد که از چنگ تهمت و افترا رهایی یابند، و محبّت و وداد بر نفرت و عناد چیره خواهد گشت. بهائیان ایران با سلوک و منش خود نشان داده‌اند که واکنش صحیح در مقابل ظلم نه قبول خواسته‌های سرکوب‌گران است و نه پیروی از خوی و روش آنان. نفوسی که گرفتار جور و ستم هستند می‌توانند با اتّکا به قدرتی درونی که روح انسان را از آسیب کینه و نفرت محفوظ می‌دارد و موجب تداوم رفتار منطقی و اخلاقی می‌شود، ورای ظلم و عدوان بنگرند و بر آن فائق آیند. امید آنکه این بیان حضرت عبدالبهاء در گوش‌ها طنین افکند: "ایران مرکز انوار گردد این خاک تابناک شود و این کشور منوّر گردد."

در اعتاب مقدّسۀ علیا به یاد شما و هم‌وطنان عزیزتان به دعا مشغولیم.

Friday، June 19، 2009

دعا

بیایید برای وطنمان و برای جوانان وطنمان دعا کنیم.
امشب دست من بسوی آسمان خواهد بود و تا صبح برای سلامت هموطنانم دعا خواهم خواند.
پروردگارا جوانان ما را حفظ کن.

Tuesday، May 26، 2009

آزاده بهایی (از پرهام ورقا)

یادم میاید زمانی که امام قطعنامه 598 را پذیرفت، پس از مدتی مبادله اسرا شروع شد. اسرای ایرانی به زیبایی "آزاده" نام گرفته بودند و بازگشت هریک از آنان دنیایی از اشک شادی و لبخند سرور به جمع خانواده ها میاورد. خبر رسید که در یکی از گروه های آزادگان که به زودی بازمیگشتند و به شهر ما تعلق داشتند جوانی بهایی نیز بود که نه سال را در زندان های مخوف صدام گذرانده بود. این خبر به سرعت بین بهاییان شهرما و شهرهای اطراف پخش شد و جمعیت زیادی از بهاییان برای استقبال از این جوان به شهر ما سرازیر شدند. بخوبی یادم هست که اتومبیل های بستگان و دوستان بهایی و غیر بهایی اتومبیل حامل این جوان آزاده را در شهر دنبال میکرد و به روش عروسیهای ایرانی صدای بوق های شادی شهر را برداشته بود. اتومبیل ها چند بار در خیابانهای شهر چرخیدند و در نهایت به خانه پدری جوان آزاده بهایی رفتند. ما هم به دشواری جای پارکی پیدا کردیم و به سمت خانه شان روان شدیم. جمعیت در داخل حیاط و بیرون آن موج میزد. بستگان و اهالی مهربان محل با پارچه های تبریک و لامپ های رنگی کوچه را آذین بسته بودند. به همراه جمعیت وارد حیاط خانه شدیم. جوان آزاده هم ظاهراً از دری دیگر وارد شد و بروی ایوان خانه آمد. فریادهای شادی و هلهله جمعیت سر به آسمان گذاشت. دوستی که بلندگویی فراهم کرده بود با کمک میکروفن صدایش را به جمعیت رساند و آنان را دعوت به سکوت کرد تا جوان آزاده بتواند چند کلمه سخن بگوید. خوب یادم هست که نور لامپ ایوان خانه که تنها منبع روشنایی بود از پشت جوان آزاده میتابید و دیدن چهره او را مشکل میکرد. تا میکروفن را بدست گرفت جمعیت ساکت شد. همه بیصبرانه منتظر شنیدن صدای او بودند. جوان آزاده با صدایی خسته ولی محکم گفت: "قبل از هر چیز لازم میدانم که به روح پاک همرزمان شهیدم درود بفرستم". اولین عکس العمل به این جمله از عموی هیجانزده من در آمد که با تمام قدرت فریاد زد: "درود بر شهیدان!" و به دنبال او جمعیت نیز فریاد درود بر شهیدان سر داد. شنیدن این جمله از دوست آزاده ام کمی جالب و غیرمنتظره بود. نه اینکه حرف نادرستی زده باشد؛ ما جملات اینچنینی را عادت کرده بودیم که آن روزها تنها از رسانه های گروهی بشنویم. یادم میاید که شنیدن این جمله مرا به فکر فرو برد. دوست آزاده من در جبهه های جنگ با کسانی خدمت کرده و اسیر شده بود که حالا قهرمانان ملی بودند. پس این جوان بهایی که در ایران پیرو یک فرقه ضاله و نجس به حساب میامد هم به نوعی قهرمان ملی کشورش محسوب میشد! سوالات بیشماری در ذهنم نقش بست. برخورد مسئولین با او چطور بوده؟ آیا در این نه سال از وضعیت هم کیشانش در ایران با خبر بوده؟ آیا میدانست که بسیاری از بهاییان ایران در زمان اسارت او از هست و نیست ساقط شده و یا جان خود را از دست داده بودند؟ آیا میدانست که خود او اگر اسیر زندان های صدام نبود ممکن بود یکی از بهاییان اعدامی بوده باشد؟

فشار جمعیت مرا از افکارم بیرون کشید. سخنان جوان آزاده به پایان رسیده و به داخل خانه رفته بود. جمعیت نیزبه امید دیدارِ از نزدیکِ این جوان بطرف خانه هجوم برده و مرا هم با خود میکشاند. وارد خانه شدم. جای ایستادن نبود چه برسد به نشستن. در گوشه ای ایستادم که بتوانم جوان آزاده را ببینم. چهره تکیده اش از رنجهای نه سال گذشته نشان بسیار داشت، ولی برق ستاره آزادی را به روشنی میشد در چشمان شادش دید. پدر پیرش که نوبت گریه و خنده را فراموش کرده بود به مهمانان خوش آمد گفت و از پسرش خواست که از سالهای اسارتش بگوید. دوست آزاده من چند جمله ای گفت، پیش از آنکه موج افکار دوباره مرا با خود ببرد. این شب شاد میگذشت، ولی چه فردایی در انتظار این قهرمان بهایی بود؟ آیا کسی به او گفته بود که قهرمانی او همین چند روزه به پایان میرسد و آنچه میماند حسرت دانشگاه است و ترس و لرز کسب و کاری نصفه نیمه با آینده ای مجهول و وحشت بازداشت و زندان؟ آیا کسی به او گفته بود که در همین وطنی که برایش فداکاری کرده ممکن است بخاطر بهایی بودن دوباره سر از زندان و اسارت در آورد؟ اینکه نه به حمایت های بنیاد های رزمندگان میتواند امید داشته باشد و نه به امتیازات مخصوص آزادگان؟ نه از خانه خبری خواهد بود نه از مشاغل دولتی؟ نه میتواند نام بسیجی بخود بنهد که از عزت و احترام (و احتمالاً امتیازات) بسیجیان بهره ای ببرد، و نه انتظار درجه ای که بتواند به لطف تجاربش در صحنه جنگ، مثل بسیاری افسر نیروی سپاه یا ارتش شود. دلم میخواست بدانم که اگر آن همرزمان شهیدش امروز زنده بودند و این همه ظلم به دوستان بهایی خود را میدیدند چه میگفتند؟ آیا این چیزی بود که آنان برای دفاع از آن جان داده بودند؟

خوب میدانستم که برای مسئولان مملکتی آنچه از جانبازی در راه وطن مهمتر است عقیده و مرام است. میدانستم که نه سال اسارت آزاده بهایی در راه دفاع از وطن را به هیچ نخواهند خرید اگر "پیرو یکی از ادیان رسمی" نباشد. تو گویی که دلبستگی شهروندان به خاک زادگاه تنها با اراده قانونگذار ممکن میشود، و این حاکمیت است که تصمیم میگیرد که فداکاری چه کسی ارزش تجلیل دارد. با خود اندیشیدم که حاکمیت با چنین تبعیضات آشکاری چگونه میتواند از جوانان بهایی انتظار داشته باشد که در راه وطن دوباره به جانفشانی بپردازند؟! و جالب اینجاست که اگر بهاییان بخاطر این همه تبعیض در دفاع و خدمت به میهنشان دلسرد شوند همین حاکمیت آنان را به وطنفروشی و خیانت متهم خواهد کرد.

دلم از احساس سنگینی این همه بی عدالتی به درد آمد. با چشمانی اشک آلود سربلند کردم تا چهره جوان آزاده را ببینم. شادی در سیمای رنج کشیده اش موج میزد. زیر لب گفتم: "قهرمان آزاده، به خانه خوش آمدی".

اینرا گفتم و از میان جمعیت راه خود را به بیرون باز کردم. دوست آزاده من نیاز به استراحت داشت. روزهای سختی پیش رو بود.


مأخذ:

http://negahedigar1.blogfa.com/post-215.aspx

Saturday، May 9، 2009

برای شیرین عبادی

بسیارگفته ایم و شنیده ایم که ما ایرانیها مرده پرستیم و قدر انسان های بزرگی که بین ما هستند را نمی دانیم. دوست داریم از رفتگان داستان ها بسازیم ولی به آزادگی ها، شجاعت ها و افتخار آفرینی های زندگان با دیده تردید و شک مینگریم و همیشه به دنبال انگیزه ای مشکوک در پشت صحنه ای تخیلی میگردیم. اگر هموطن ما جایزه صلح نوبل را از آن خود کند این اتفاق را مشکوک و جایزه مزبور را سیاسی می نامیم، توگویی که تا بحال کسی نمیدانسته که فعالیت های صلح طلبانه بیش از کار در آزمایشگاه شیمی به سیاست مربوط میشود و کشف این مهم نابغه ای استثنایی لازم داشته است.

به نظر من شیرین عبادی از آن آدم های بزرگیست که آیندگان درباره تلاش های خستگی ناپذیر او در بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران بسیار خواهند نوشت. او هم البته میتوانست مثل بسیاری دیگر کنج عزلت بگزیند و از شهرت و عنوان خود برای نوشتن کتاب هایی—که اکنون به لطف جایزه نوبل فروششان تضمین شده—استفاده کند و کاری به کشمکشهای پر دردسر حقوقی نداشته باشد. هر از چندی در مجمعی سخنرانی کند و با الفاظ پر طمطراق سواد و عنوان خود را به رخ دیگران بکشد تا کسی اهمیت او را فراموش نکند. در اینصورت نه تهدید به مرگ میشد و نه کسی دخترش را بهایی میخواند. ولی در عوض او تصمیم گرفت که دامن همت به کمر بزند و عمل کند. ساده و بی پیرایه حرف بزند، ولی همیشه در قلب حوادث باشد، از مظلومترین متهمان دفاع کند و از نام و عنوانش برای نجات بیگناهی استفاده ببرد. در جنجالی ترین پرونده های قضایی درگیر شد و زمانی که استخدام یک بهایی به خودی خود میتواند جرم تلقی شود او ژینوس سبحانی را به همکاری گرفت تا شیوه دفاع راستین از مظلومان را به مدعیان بیاموزد.

خواستم این نوشته را به مناسبت روز تولدش، سی و یکم خرداد، منتشر کنم، ولی دریافتم همانطور که برای قدردانی و بزرگداشت کسی نباید منتظر مرگش بود، منتظر تولدش نیز نباید بود. میخواهم همین امروز بداند که شجاعتش را ارج مینهیم و برایش دعا میکنیم.

Sunday، April 12، 2009

برای رفع یک سؤتفاهم

خوانندگان خوب این بلاگ؛
علت حذف بخش اول مقاله "بهاییان چه تحفه..." سؤ تفاهم هایی بود که ایجاد کرد. ظاهراً مطالبی که در آن ذکر شده بود بقدر کافی شفاف نبوده و منویات قلبی نویسنده را منعکس نمیکرده. البته از عنوان مقاله واضح است که هدف آن تمرکز بر روی آموزه های بهایی بوده نه خدای ناکرده توهین به کسی یا چیزی، بنابراین اصرار بر برداشتهایی که فرض ما را تأیید کنند کمی دور از انصاف است. به هر حال اتهام "اسلام ستیزی" به بهاییان که از طرف برخی مطرح شده باید ریشه در تعالیم و آموزه های این دین داشته باشد، و همانطور که ذکر شد آثار این دین سرشار است از تجلیل اسلام و تکریم رسول اکرم. مقاله مذکور هم پس از بازنگری دوباره نصب خواهد شد و بهتر است تا آن هنگام در قضاوت عجله نکنیم و برای متهم ساختن یکدیگر به دنبال بهانه نباشیم.
با اینکه آن مقاله به هیچ عنوان قصد توهین به مقدسات هیچ شخص یا گروهی را نداشت، اگر انتخاب نادرست کلمات به چنین سؤ تفاهمی انجامیده بنده از خوانندگانی که احساس بدی نسبت به آن مقاله پیدا کرده اند پوزش میخواهم و برای قضاوت صحیح در باره منویات خود این دوستان را به مطالعه تمام مقالاتم دعوت میکنم.

شاد و پیروز باشید

Saturday، April 11، 2009

این هیاهوهای معمول

ظاهراً باز هم بهانه ای برای هیاهوی جنجال خواهان پیدا شده است. بخشهایی از مقاله ای که که قصد معرفی آئین بهائی را دارد واژگونه جلوه داده میشود تا نویسنده بهائی آن توهین گر به رسول اکرم قلمداد گردد. ببینید چگونه بخشی از مقاله که نقل قولی در توصیف نیازهای اعراب در صدر اسلام بوده و ضرورت تغییر برخی احکام فرعی را بیان میکرده را توهین به رسول خدا جلوه میدهند، و از این طریق قصد دارند ذهن خواننده را مشوش کرده و بهائیان را مخالف اسلام جلوه دهند. گویا بیانات بیشمار پیشوایان بهائی در تجلیل اسلام را نخوانده اند. جایی که حضرت بهاءالله فرموده اند:

"حضرت خاتم انبیاء روح ما سواه فداه از مشرق امر الهی ظاهر و با عنایت کبری و فضل بی منتهی ناس را بکلمه مبارکه توحید دعوت نمودند..." (مجموعه الواح مبارکه حضرت بهاءالله، صفحه 270)

یا در مقامی دیگر به بهائیان امر فرموده اند:

"در حضرت خاتم انبیاء روح ما سواه فداه تفکر نمائید چون آن نیّر حقیقی به اراده الهی از افق حجاز اشراق نمود احزاب اعراض نمودند..." (مجموعه الواح مبارکه حضرت بهاءالله، صفحه 270)

و حضرت عبدالبهاء فرمودند:

"...چون جمال محمدی از افق یثرب و بطحاء جلوه نمود دین الله چنان قدرت و قوّتی بنمود که در اندک زمانی این اقوام جاهله در جمیع علوم و فنون سرحلقه دانایان شدند..."(پیام ملکوت، صفحه 78)

و بازهم حضرت عبدالبهاء در اثبات حقانیت رسول اکرم در سفر به غرب میفرمایند:

"...محّرک و مربّی قبائل بادیة العرب و مؤسس مدنیت کمالات انسانیت در میان آن طوائف مختلفه یک شخص امّی یعنی حضرت محمّد بود آیا این شخص محترم مربّی کل بود یا نه؟ انصاف لازم است." (مفاوضات، صفحه 19)

و باز هم حضرت عبدالبهاء میفرمایند:

" ... چون نور محمّدی در ميان آنها (اهالی قديمه جزيرة‌العرب) طلوع نمود چنان روشن شدند که جهان را روشن کردند..." (مکاتیب حضرت عبدالبهاء، جلد سوم صفحه 17)

اینها فقط نمونه هایی از بیاناتی هستند که تفکر بهائیان درباره اسلام را نشان میدهند. آیا هیچ کجا در تاریخ خبرگزاری ایرنا و فارس نیوز و دیگران اشاره ای به این بیانات شده است؟ واکنش بهائی ستیزان به این همه تجلیل از دیانت اسلام چه بوده است؟ انتشار جزوه بابک دغلکار که مقدسات بهائیان را یکسره به سخره میگیرد و با ترسیم کاریکاتور ازیکی از مقدس ترین پیشوایان این دیانت به بدترین وجهی به توهین و تمسخر اعتقادات بهائیان میپردازد. سالها دیانت بهائی را "فرقه ضالّه" خواندند و به سبک ایرنا چهره پیروان آن را به چهره جانوری کریه المنظر مانند کردند. قبور بهائیان را شکستند، غسالخانه را سوختند و بر در و دیوار چه ها که ننوشتند. آیا خبرگزاری ایرنا که از توهینی خود ساخته چنین برمی آشوبد "حتی یکبار" از بیدادی که به بهائیان و باورهایشان و مقدساتشان میرود سخن گفته است؟

بگذاریم خود پاسخ دهند.